روابط·3 از 23

روز عروسی

در حینی که آنها برای عروسی ماریام آماده می شدند، نورا، مریم را تشویق می کند که رابطۀ خود را با عیسی تزکیه کند. یعقوب قادر نخواهد بود که رابطۀ خود را به او عاریه بدهد. سارا به ماریام نصیحت می کند تا با خدا وقت صرف کند و او آرامش خواهد یافت. درمهیا شدن برای ازدواج، زنان در زندگی ماریام به او نصیحتی می کنند که حقیقتاً برای هر کس، بدون در نظر گرفتن شرایط خوب است. " من این را از سر نیاز نمی‌گویم، زیرا آموخته‌ام که در هر حال قانع باشم. معنی نیازمند بودن را می‌دانم، نیز معنی زندگی در وفور نعمت را. در هر وضع و حالی، رمز زیستن در سیری و گرسنگی، و بی‌نیازی و نیازمندی را فرا گرفته‌ام. قدرت هر چیز را دارم در او که مرا نیرو می‌بخشد" (فیلیپیان 4: 12 و 13). پولس دربارۀ درمورد خوشنود بودن در هر چیزی سخن می گوید چرا که عیسی به تنهائی برای او کافیست. با برقرار کردن آن رابطه بالاترین ارجعیت، و در نظر داشتن بالاتر از چیزهای دنیوی، ما می توانیم در همه چیز خرسند باشیم.

سؤال خود را بپرسید

آیات کتاب مقدس

اشتراک‌گذاری
Matthew 25:1-13

“At that time the kingdom of heaven will be like ten virgins who took their lamps and went out to meet the bridegroom. Five of them were foolish, and five were wise. The foolish ones took their lamps but did not take along any extra oil. But the wise ones took oil in flasks along with their lamps. When the bridegroom was delayed, they all became drowsy and fell asleep. At midnight the cry rang out: ‘Here is the bridegroom! Come out to meet him!’ Then all the virgins woke up and trimmed their lamps. The foolish ones said to the wise, ‘Give us some of your oil; our lamps are going out.’ ‘No,’ said the wise ones, ‘or there may not be enough for both us and you. Instead, go to those who sell oil and buy some for yourselves.’ But while they were on their way to buy it, the bridegroom arrived. Those who were ready went in with him to the wedding banquet, and the door was shut. Later the other virgins arrived and said, ‘Lord, lord, open the door for us!’ But he replied, ‘Truly I tell you, I do not know you.’ Therefore keep watch, because you do not know the day or the hour.

Berean Standard Bible

Public Domain

بیشتر بخوانید...
Luke 10:38-41

As they traveled along, Jesus entered a village where a woman named Martha welcomed Him into her home. She had a sister named Mary, who sat at the Lord’s feet listening to His message. But Martha was distracted by all the preparations to be made. She came to Jesus and said, “Lord, do You not care that my sister has left me to serve alone? Tell her to help me!” “Martha, Martha,” the Lord replied, “you are worried and upset about many things.

Berean Standard Bible

Public Domain

بیشتر بخوانید...
Philippians 4:12-13

I know how to live humbly, and I know how to abound. In any and every situation I have learned the secret of being filled and being hungry, of having plenty and having need. I can do all things through Christ who gives me strength.

Berean Standard Bible

Public Domain

بیشتر بخوانید...
منابع رایگان

می‌خواهید کتاب مقدس را عمیق‌تر درک کنید؟

به مطالعهٔ کتاب مقدس ما بپیوندید

رونویسی

Farsi, Western (فارسي (فارسي فارسي))
‏‮ریوکا ‏‮روز عروسی ‏‮لیلا؟ ‏‮جیکار می‌کنی‏،‏ لیلا؟ ‏‮امروز روز عروسی دخترمونه‏.‏ و یک عالمه کار هست که انجام بدیم ‏‮آه‏،‏ برای دیگران هم کار هست‏.‏ ‏‮بیا و باز کمی استراحت کن‏.‏ ‏‮فردا استراحت خواهم کرد‏.‏ ‏‮آه‏!‏ ‏‮زن نادان‏.‏ ‏‮ها ها‏،‏ ما رو نگاه کن‏.‏ ‏‮ما واقعاً با هم جوریم‏.‏ ‏‮همیشه یه چیزی پیدا می‌کنی که بخندی‏.‏ ‏‮بهتره بخندیم تا گریه کنیم‏.‏ ‏‮روز عروسی خودمون رو به یاد دارم‏.‏ ‏‮اون روز هم می‌خندیدی؟ ‏‮ها‏،‏ ها‏،‏ ها‏،‏ ها‏،‏ خنده؟ ‏‮از ترس داشتم می‌مردم‏.‏ ‏‮سنمون خیلی کم بود‏.‏ ‏‮و حالا نگاهمون کن‏.‏ ‏‮(با تلخی) پیر شدیم‏،‏ مریضیم‏،‏ ‏‮کور شدم‏.‏ ‏‮ما بچه نبودیم‏.‏ ‏‮نوجوان بودیم‏.‏ ‏‮می‌ترسیدم‏.‏ ‏‮اما بهت احترام می‌ذاشتم ‏‮و پدرم به خانوادت احترام می‌ذاشت‏.‏ ‏‮سالها چطور گذشت‏.‏ ‏‮موسی‏،‏ ما با هم بزرگ شدیم‏.‏ ‏‮تو بهترین زنی هستی که می‌تونستم باهاش بزرگ بشم ‏‮تو هم بهترین شوهر هستی‏.‏ ‏‮امروز دخترمون رو شوهر می‌دیم‏.‏ ‏‮خدا تو این زندگی تازه برکتش بده‏.‏ ‏‮(با شادی) تقریباً وقتشه که عروسیت شروع بشه‏.‏ ‏‮می‌ترسی؟ ‏‮من؟ ترس؟ ‏‮نه‏.‏ ‏‮وحشت‌زده هستم‏.‏ ‏‮ولی همش سعی می‌کنم بهش فکر نکنم‏.‏ ‏‮خـُب‏،‏ من بهت یادآوری می‌کنم‏.‏ هم‏ تو و هم‏ بقیه!‏ ‏‮مادر‏،‏ ‏‮امروز خیلی سخت کار کردین‏.‏ ‏‮باید برین استراحت کنین‏.‏ ‏‮نه نه نه‏،‏ کوچولوی من‏.‏ ‏‮نمی‌خوام لحظه‌ای از امروز رو از دست بدم‏.‏ ‏‮کاش برادرت هم اینجا بود‏.‏ ‏‮ولی‏،‏ ‏‮مادر‏،‏ بهتون نگفتم؟ ‏‮داوود یعقوب رو تو صحرا دیده‏.‏ ‏‮به یعقوب گفت که برای عروسی میاد‏.‏ ‏‮داوود؟ ‏‮این هفته با یعقوب حرف زدی؟ ‏‮نه‏،‏ البته که نه‏،‏ مادر‏.‏ ‏‮یعقوب به ایوب گفت‏،‏ و ایوب هم به سارا‏.‏ ‏‮ولی مادر‏،‏ ‏‮داوود میاد‏.‏ ‏‮خوشحال نیستین؟ ‏‮آه‏،‏ ‏‮خوشحالم‏.‏ ‏‮اما امیدوارم مواظب باشه‏.‏ ‏‮اگر رومیها پیداش کنن‏.‏‏.‏‏.‏ ‏‮مادر‏،‏ عروسی منه‏.‏ ‏‮همه چیز عالی خواهد بود‏.‏ ‏‮عروسی تو‏.‏ ‏‮چه زود بزرگ شدی‏.‏ ‏‮داره دیر میشه‏.‏ دیگه باید لباسات رو بپوشی‏.‏ ‏‮خوشامدین خاله‌ها‏.‏ متشکرم که اومدین‏!‏ ‏‮البته که اومدیم‏.‏ ‏‮‌نباید زحمت می‌کشیدین متشکرم‏ خاله ‏‮متشکرم‏.‏ ‏‮چه روز عالی‌ای‏!‏ ها ها‏.‏ ‏‮خـُب‏،‏ وقتش نیست که لباسات رو بپوشی؟ ‏‮راست میگین‏.‏ بیا خواهر کوچولو.‏ بیا لباستو تنت کنم ‏‮دالیا‏،‏ تو هم با ما بیا‏.‏ ‏‮مریم‏،‏ تو عروس زیبایی هستی‏.‏ ‏‮خیلی اضطراب دارم‏.‏ ‏‮همۀ ما روز عروسیمون اضطراب داشتیم‏.‏ ‏‮آه‏!‏ ‏‮این انگشتهای خشک و پیر‏.‏ ‏‮فکر کنم باید این کار رو به شما زنهای جوان بسپارم‏.‏ ‏‮نورا‏،‏ میشه چند جملۀ حکیمانه به دختر کوچیکم تو روز عروسیش بگی؟ ‏‮همین هفتۀ پیش حکایت عیسی در باره عروسی رو بهم گفتی‏.‏ ‏‮یادته لیلا‏،‏ حکایت ده باکره رو که منتظر داماد بودن؟ ‏‮اونها همشون چراغدان داشتن‏،‏ ‏‮و پنج تا از باکره‌ها روغن اضافی برای چراغهاشون آورده بودن ‏‮و پنج تای دیگه نیاورده بودن‏.‏ ‏‮داماد تأخیر داشت‏.‏ ‏‮اوه‏،‏ امیدوارم یعقوب دیر نکنه‏.‏ ‏‮ممکنه فکر کنم پشیمون شده‏.‏ اوه‏،‏ نگران نباش، اگر دیر کنه‏،‏ مطمئنم دوستات روغن اضافی خواهند داشت اگر چراغا خاموش بشن‏،‏ جشنم به‌هم می‌خوره ‏‮نمی‌خوام عروسیم تو تاریکی برگزار بشه‏.‏ ‏‮خـُب‏،‏ تو این حکایت ‏‮وقتی همسایه‌ها خبر آوُردن که داماد تو راهه‏،‏ ‏‮باکره‌‌هایی که روغن نداشتن‏،‏ از اون یکی‌ها روغن خواستن اما اگر اونها بهشون روغن می‌دادن‏،‏ ‏‮برای خودشون، روغن کافی برای تمام ضیافت عروسی باقی نمی‌موند ‏‮پس اون پنج باکرۀ نادان با عجله رفتند تا از کسی مقداری روغن بخرن ‏‮اما بازار خیلی قبل از اون بسته بود‏.‏ ‏‮البته که بسته بود‏.‏ ‏‮وقتی اون پنج باکرۀ نادان برگشتن‏،‏ همه دیگه رفته بودن به ضیافت و اونها جا موندن خاله جون اصلا نمی‌فهمم ‏‮این حکایت در باره مهموناس‏،‏ نه من‏.‏ ‏‮فکر نمی‌کنم عیسی واقعاً در بارۀ جشنها صحبت می‌کرد ‏‮فکر می‌کنم او در باره زندگی ما حرف می‌زد‏.‏ ‏‮همه منتظر بازگشت عیسی هستیم‏.‏ بعضی ها ممکنه قبل از اومدنش بمیریم‏،‏ ما باید هر روز آماده استقبال از اون باشیم ‏‮دلهای ما ‏‮باید از روح‌القدس پر باشه و روی او متمرکز باشیم کسی نمی‌تونه این کار رو برای ما بکنه‏. ‏‮باکره‌ها نمی‌تونستن به همدیگه روغن قرض بدن‏.‏ شوهر تو ‏‮نمی‌تونه دلش رو برای خدا به تو قرض بده‏.‏ ‏‮تو باید خودت دنبال خدا باشی‏.‏ ‏‮من دوست دارم تمام روز در بارۀ گفته‌های عیسی فکر کنم ‏‮و سرود بخونم‏.‏ ‏‮دعا کنم‏.‏ ‏‮تو هم باید همین کار رو بکنی‏،‏ مریم‏.‏ ‏‮همیشه او رو بطلب‏.‏ همیشه از او بخواه به تو حکمت بیاموزه هر روز، برای تو فرصت خوبیه که، برای چراغت، روغن بیشتری بخری چه راه خوبی برای به یاد آوردنش ‏‮متشکرم خاله‏.‏ ‏‮خواهش می‌کنم‏.‏ ‏‮ریوکای عزیز‏،‏ آیا چیزی هست که تو بخوای در روز عروسی دختر کوچیکم بهش بگی؟ ‏‮امروز خیلی خوشگل شدی‏،‏ مریم‏.‏ ‏‮و می‌خواییم مطمئن بشیم که موهات عالی به‌نظر بیاد‏،‏ اینطور نیست؟ ‏‮نگاه کردن به تو با ‏‮چشمای درخشان و صورت نورانیت‏،‏ ‏‮منوبه یاد گفتۀ پطرس رسول می‌اندازه ‏‮که گفت ‏‮بافتن مو‏،‏ شما رو زیبا نمی‌کنه‏.‏ و استفاده از طلا و جواهرات و لباسهای نفیس‏ هم،‏ شما رو زیبا نمی‌کنه ‏‮زیبایی واقعی از درون انسان میاد‏.‏ ‏‮و این زیبایی هیچ وقت از بین نمیره‏.‏ ‏‮خدا برای او ارزش زیادی قائله‏.‏ ‏‮این رو به یاد داشته باش‏،‏ چه امروز و چه در آینده‏.‏ ‏‮زیبایی واقعی تو از درون میاد‏.‏ ‏‮متشکرم خاله ریوکا‏.‏ ‏‮سارا‏،‏ ‏‮آیا چیزی داری با خواهرت در میون بذاری؟ ‏‮خـُب‏،‏ ‏‮من تازه دارم یاد می‌گیرم که چطور باید همسر خوبی باشم ‏‮و یکی دو ماه دیگه‏،‏ یاد می‌گیرم چطور مادر خوبی باشم ‏‮اما ‏‮اون حکایت مریم و مارتا رو یادم میاد که خاله ریوکا تعریف کرد‏.‏ یادت میاد؟ ‏‮یعنی اون موقع که عیسی رفت پیششون؟ درسته اون زمانی بود که عیسی و شاگرداش‏.‏‏.‏‏.‏ در روستاها می‌گشتن و تعلیم می‌دادن اونا به دهکده‌ای رسیدن که مارتا با خواهرش زندگی می‌کرد ‏‮مارتا خواهر بزرگتر بود و ‏‮حواسش فقط به تدارک پذیرایی بود تا بتونن به اون همه افراد خوراک بدن‏.‏ ‏‮ولی ‏‮مریم‏،‏ ‏‮که مثل تو خواهر کوچیکتر بود‏،‏ فقط دلش می‌خواست کنار پاهای عیسی بشینه و به سخنانش گوش بده ‏‮مارتا عصبانی شد که مریم بهش کمک نمی‌کرد‏،‏ و از اون به عیسی شکایت کرد‏،‏ اما ‏‮عیسی جواب داد‏،‏ ‏‮مریم چیز بهتر رو انتخاب کرده‏،‏ ‏‮و از او گرفته نخواهد شد‏.‏ ‏‮فکر می‌کنم ‏‮من شبیه مارتا هستم‏.‏ ‏‮این برام آسونه که حواسم فقط به آینده و کارهایی باشه که باید انجام بدم ‏‮ولی فکر می‌کنم راز یک همسر و یک زن خوب بودن اینه که ‏‮وقت صرف دعا و تفکر بر کلام خدا بکنیم و هر روز در بارۀ سخنان عیسی تأمل کنیم ‏‮و وقتی این کار رو می‌کنم و دلم رو آروم می‌کنم‏،‏ و ‏‮از خدا می‌خوام باهام حرف بزنه‏،‏ صداش رو می‌شنوم ‏‮و اون موقع بیشتر شبیه مریم میشم‏،‏ ‏‮و کمتر شبیه مارتا‏.‏ ‏‮متشکرم سارا‏.‏ ‏‮سارا راست میگه‏.‏ ‏‮زندگی ما روز به روزه‏.‏ و هر روز باید رابطه‌مون را با خداوند در اولویت قرار بدیم ‏‮همینه که به ما شادی میده‏.‏ ‏‮از زندگیت با شوهرت لذت ببر‏،‏ ‏‮مریم‏.‏ ‏‮نِحِمیای نبی گفته که شادی خداوند قوت ماست‏.‏ ‏‮شادی رو در ‏‮چیزهای کوچیک پیدا کن‏.‏ ‏‮و شکرگزار باش‏.‏ ‏‮و هر روز تمام‏.‏‏.‏‏.‏ نیازها و درخواستهات رو به نام عیسی به حضور پدر آسمانی ببر ‏‮راه زندگی همینه‏،‏ چه شوهر داشته باشی و چه نداشته باشی ‏‮من و تو این رو می‌دونیم‏،‏ اینطور نیست دالیا؟ ‏‮(با تردید) فکر می‌کنم‏.‏ ‏‮قطعاً همینطوره‏.‏ ‏‮خدا ما رو همونطور که هستیم دوست داره‏.‏ ‏‮پولس رسول حتی نوشته که به نظرش بهتره مجرد باشیم تا متأهل ‏‮واقعاً؟ بله‏،‏ گفته کسانی که مجردن می‌تونن بر خشنود ساختن خدا متمرکز بشن ‏‮او تجرد رو حکایت کرد به نوع خاصی از برکت‏ ‏‮(با شیطنت) ولی اینو به مریم نگین‏.‏ ‏‮خدا در هر شرایطی خوبه ‏‮در هر موقعیتی‏.‏ ‏‮او ما رو دوست داره‏،‏ ‏‮نه به این دلیل که متأهلیم یا نه‏،‏ بچه داریم یا نه‏.‏ ‏‮بلکه به این دلیل که ما رو خلق کرده تا رابطۀ خاصی با او داشته باشیم ‏‮او از هر کدوم از ما خشنوده‏!‏ ‏‮فقط باید یاد بگیریم چطور محبتش رو از طریق عیسی دریافت کنیم ‏‮اوه‏،‏ مادر‏،‏ ‏‮خیلی دوستتون دارم‏.‏ ‏‮برای همه چیز متشکرم‏.‏ ‏‮همیشه دوستت خواهم داشت‏،‏ ‏‮و هر روز برات دعا خواهم کرد‏،‏ دخترم‏.‏ ‏‮اومدن‏.‏ ‏‮داماد اینجاست‏!‏ ‏‮این هم داماد‏!‏ ‏‮وقتشه‏!‏ بیا‏،‏ بیا‏.‏ ‏‮او اینجاست‏!‏ ‏‮عروس داره میاد‏!‏ ‏‮هر لحظه ممکنه بیاد‏!‏ ‏‮داره میاد‏!‏ می‌بینمش‏!‏ بله‏!‏ ‏‮داوود‏!‏ ‏‮اومدی؟ البته که اومدم خواهر کوچولو ‏‮روز عروسیته‏.‏ ‏‮پدر‏،‏ اون اینجاست‏.‏ ‏‮ما اومدیم دنبال عروس‏.‏ ‏‮چه زیبا‏!‏ ‏‮دل منو ربودی ‏‮فقط با یک نگاهت‏،‏ مثل جواهر میدرخشی ‏‮برین کنار‏!‏ ‏‮منظورتون چیه؟ ‏‮برین کنار‏!‏ اون کجاست؟ اون کجاست؟ ‏‮خواهش می‌کنم‏،‏ اینجا نه‏!‏ ‏‮پیداش کردم‏!‏ ‏‮ایناهاش‏!‏ ‏‮بگیرینش‏!‏ محکم‏!‏ ‏‮بیارینش‏!‏ ‏‮نه‏!‏ ‏‮بریم‏!‏ برگردیم‏!‏ ‏‮حرکت کنین ‏‮ببرینش بیرون‏!‏ ‏‮نه‏!‏ ‏‮داوود‏!‏ ‏‮مادر‏!‏ ‏‮مادر‏!‏ ‏‮این جشن عروسی با جشنهایی که شما در آنها شرکت کرده‌اید‏،‏ چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی دارد؟ ‏‮حکایت نورا در بارۀ ده باکره‏،‏ چه درسی در بارۀ زندگی ما به ما می‌آموزد؟ در حکایت سارا‏،‏ آیا شما شبیه مریم هستید یا مارتا؟ به چه طریق‌؟ ‏‮حکایت‌های نورا و سارا چگونه به هم شباهت دارند؟ ‏‮برای اینکه خدا جای اول را در زندگی شما داشته باشد‏،‏ چه می‌توانید بکنید؟
JesusFilm