ریوکا·2 از 12

صنعت دست

ماریام و دوست او دیلیا، ریوکا را ملاقات می کنند. اما ریوکا، و شوهر او بخاطر اینکه شغل او باجگیری است دعوا کرده اند. ریوکا عذرخواهی می کند و درخواست می کند تا ماریام برگردد. ریوکا، و سارا در حالی که پشم ها را پاک می کنند گفتگو می کنند. سارا توضیح می دهد که او سعی کرده است باردار شود و شوهرش ایوب امیدوار بوده که تا با خانوادۀ او نزدیک تر شوند. او عصبی شده است چون احساس می کند که در انتظار گیر کرده، و از خدا فاصله گرفته است. ریوکا، او را مطمئن می سازد که حتی شاگردان عیسی بعضی اوقات احساس تنهائی می کردند. او به زمانی اشاره می کند که شاگردان در قایق با عیسی بودند. طوفانی در دریاچه طغیان می کند و عیسی کماکان خوابیده است. قایق پر از آب می شد و شاگردان نزدیک به مرگ بودند. پس عیسی را بیدار کردند و از او پرسیدند که آیا نگران آنها می باشد. عیسی طوفان را آرام کرد. ولی آنها را بخاطر ایمان کم شان توبیخ کرد. ترسیدن اشکالی ندارد. ولی آنها شک کردند که آیا عیسی برای آنها نگران می باشد. سربازان، درب را می کوبند و احضاریه ای برای موسی دارند. او برای کار خود می بایست به بیروت گزارشی می داد. ماریام اصرار دارد که احضاریۀ موسی را در زمین ها بردارد. سارا می گوید این چیز دیگری است که باید از آن نگران بود و متعجب است که در تمام این مشکلات خدا کجاست. ریوکا، برای توضیح دادن از پشم کثیفی استفاده می کند. اکنون سارا پشم کثیف را می بیند، اما او همینطور فرش زیبائی را که توسط آن پشم ساخته است را می بیند. ریوکا، می گوید که خدا هم اکنون ما را می بیند، اما او همانطور می تواند ببیند که ما چه می توانیم بشویم. او می گوید، پولس یکی از رسولان عیسی، ما را صنعت دست خدا می خواند.

سؤال خود را بپرسید

آیات کتاب مقدس

اشتراک‌گذاری
John 3:16

For God so loved the world that He gave His one and only Son, that everyone who believes in Him shall not perish but have eternal life.

Berean Standard Bible

Public Domain

بیشتر بخوانید...
Philippians 1:6

being confident of this, that He who began a good work in you will carry it on to completion until the day of Christ Jesus.

Berean Standard Bible

Public Domain

بیشتر بخوانید...
منابع رایگان

می‌خواهید کتاب مقدس را عمیق‌تر درک کنید؟

به مطالعهٔ کتاب مقدس ما بپیوندید

رونویسی

Farsi, Western (فارسي (فارسي فارسي))
‏‮ریوکا هنر کار دست من هیچوقت بیشتر از اونی‌ که رومیها گفتن از مردم پول نگرفتم ‏‏ خوشم نمیاد بگم که گرفته‌ام‏‏.‏‏ ‏‮هارون‏‏،‏‏ عزیزم‏‏،‏ وقتی مشروب می‌خوری‏‏،‏ حس تشخیصت خیلی‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ مشروب؟ حس تشخیص من؟‏‮‏‏ ‏‮‏من فقط کمی شراب با شام می‌خورم‏‏.‏‏ چه عیبی داره؟ ‏‮ این زن‏‏،‏‏ ریوکا دروغگوست‏‏.‏‏ نباید طرف او رو بگیری‏‏ نه، در نزن ‏‮آه ‏‮مریم‏‏،‏‏ دالیا‏‏،‏‏ بیایین تو‏‏.‏‏ ‏‮بیایین تو‏‏.‏‏ ‏‮بشینین‏‏.‏‏ ‏‮بگو ببینم‏‏،‏‏ مادرت چطوره؟ ‏‮ریوکا ‏‮عصبانی شدم و می‌خواستم‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ ‏‮اینجا چی کار می‌کنین؟ ‏‮نمی‌تونم باور کنم موسی دخترش رو فرستاده تا از مالیاتش کم کنه ‏‮اون یه تنبله‏‏.‏‏ ‏‮خدای من‏‏.‏‏ ‏‮خیلی متأسفم‏‏.‏‏ ‏‮نمی‌دونم چی بگم‏‏.‏‏ شوهرم امروز اصلا خودش نیست‏‏.‏‏ ‏‮‏(‏‏‏دستپاچه)‏ عیب نداره‏‏.‏‏ ‏‮مادرم کمی خرما براتون فرستاده‏‏.‏‏ یه تشکر کوچیک ‌ برای تمام کمکهاتون ‏‮خیلی لطف کرده‏‏.‏‏ ‏‮متشکرم‏‏.‏‏ حالا‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ بیا‏‏،‏‏ ‏‮می‌خوام مادر و خواهرت رو ببینم و کمی هم هوا بخورم‏‏.‏‏ ‏‮خاله ریوکا‏‏!‏‏ خوش اومدین‏‏.‏‏ ‏‮حالتون چطوره؟ ‏‮خوبم‏‏.‏‏ ‏‮امروز حال مادرتون چطوره؟ ‏‮خیلی بهتره‏‏.‏‏ رفته خونۀ امیرا تا از بچه‌های مریضش مواظبت کنه‏‏.‏‏ ببین مادرت چه زن خوبیه هنوز حال خودش خوب نشده‏‏،‏‏ به دیگران کمک میکنه‏‏.‏‏ ‏‮مطمئنم که براش خوبه‏‏.‏‏ ‏‮بله‏‏.‏‏ ‏‮‏(‏‏‏عمداً)‏ خودت چطوری؟ ‏‮سارای عزیز؟ ‏‮حتماً خسته‌ای‏‏،‏‏ ‏‮چون از اون و تمام خانواده مراقبت می‌کنی‏‏.‏‏ مخصوصا این اواخر خیلی خسته می‌شم‏‏.‏‏ آخه من، بازهم باردارم‏‏.‏‏ ‏‮‏(‏‏‏با شادی)‏ آه‏‏!‏‏ وتو می‌ترسی؟ ‏‮به‌خاطر سقط جنین‌هات؟ من و ایوب در نظر داشتیم از یهودیه بریم‏‏.‏‏ به انطاکیه‏‏،‏‏ پیش والدین ایوب خب؟ ‏‮ولی اگر باردار باشم‏‏،‏‏ چطور سفر کنیم؟ به نظر میرسه که این بارداری ‏‮غیر ضروریه‏‏.‏‏ ‏‮برای چی؟ چون ممکنه این بچه رو هم از دست بدم ‏‮خدا‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ ظاهراً خیلی دوره خاله ریوکا‏‏.‏‏ ‏‮دیگه حتی نمی‌دونم چطوری دعا کنم‏‏.‏‏ ‏‮زمانی بود ‏‮که ‏‮شاگردهای عیسی فکر می‌کردند خدا توجهی به اونها نداره‏‏.‏‏ ‏‮واقعاً؟ ‏‮بله اونها تو یک قایق ماهیگیری بودن و داشتن ‏‮عیسی رو به اون طرف دریای جلیل می‌بردند‏‏.‏‏ ‏‮عیسی، در قایق به خواب رفت ‏‮همون موقع دریاچه دچار طوفان سختی شد‏‏.‏‏ ‏‮شاگردها جونشون رو در خطر دیدند‏‏.‏‏ ‏‮درست ‏‮همونطور که تو برای بچه‌ات که در شکمت هست نگرانی‏‏.‏‏ ‏‮اما ترس اونها منطقی نبود‏‏.‏‏ قایق داشت از آب پر می‌شد‏‏.‏‏ ‏‮و ممکن بود غرق شوند‏‏.‏‏ ‏‮اونا ‏‮عیسی رو بیدار کردند‏‏.‏‏ ‏‮و بهش گفتند ‏‮سرور ما‏‏،‏‏ ‏‮برات مهم نیست غرق بشیم؟ عیسی ‏‮پاشد ایستاد بر باد و امواج نهیب زد و ‏‏دریا آروم شد، او به فریاد و نیاز اونها جواب داد ‏‮اما بعد ‏‮خودِ اونها رو توبیخ کرد‏‏.‏‏ ‏‮به اونها گفت‏‏،‏‏ ‏‮ایمانتان کجاست؟ آیا اشتباه بود که شاگردها عیسی رو بیدار کنند و از او در وقت خطر کمک بخوان؟ من فکر نمی‌کنم‏‏.‏‏ ‏‮نه‏‏.‏‏ ‏‮مشکل ‏‮این بود که اونها پرسیدند که او به فکرشون هست یا نه‏‏،‏‏ ‏‮و شک کردند که قدرت داره به اونها کمک کنه‏‏.‏‏ البته که عیسی به فکر اونها بود و قدرت داشت به اونها کمک کنه‏‏.‏‏ درست همونطوری که به من و تو کمک می‌کنه‏‏.‏‏ موسی سنگتراش اینجاست؟ ‏‮نه‏‏.‏‏ اون پدر منه‏‏.‏‏ ‏‮اونو احضار کردن که بیروت رو بازسازی کنه‏ ‏ باید ظرف دو هفته خودش رو به قلعه معرفی کنه‏‏.‏‏ پدر باید به بیروت بره‏‏.‏‏اون سربازه گفت‏‏.‏‏ باید به پدر خبر بدم ‏‮بیا نوآح‏‏.‏‏ ‏‮خاله‏‏،‏‏ دیدی چی شد‏‏!‏‏ ‏‮متأسفم عزیزم‏‏.‏‏ اونها یک سال پیش همسایمون رو احضار کردن ‏‏‏‏و اون در یک تصادف مرد‏‏.‏‏ ‏‮زمونه سخت شده‏‏.‏‏ ‏‮‏(‏‏‏در حال گریه)‏ خاله‏‏،‏‏ دیگه طاقتم طاق شده‏‏!‏‏ ‏‮پس الآن خدا کجاست؟ ‏‮خاله نورا‏‏،‏‏ بیایین تو‏‏.‏‏ ‏‮داشتم رد می‌شدم‏‏.‏‏ سربازها رو دم در دیدم‏‏.‏‏ چی می‌خواستند؟ ‏‮احضاریه آوردند‏‏.‏‏ پدر باید بره به بیروت‏‏.‏‏ ‏‮بیروت‏‏!‏‏ ‏‮آه‏‏!‏‏ ‏‮چه بلایی‏‏،‏‏ چه بلایی‏‏!‏‏ ‏‮و یوشای بینوا اینجا نیست که کمک کنه‏‏.‏‏ ‏‮متأسفم نورا‏‏.‏‏ یک سال قبل از پیشم رفت‏‏.‏‏ ‏‮الآن پیش اجدادش خوابیده‏‏.‏‏ به‌ لطف رومیها‏‏!‏‏ ‏‮خوب تحمل کردین‏‏،‏‏ خاله‏‏.‏‏ ‏‮‏(‏‏‏با تلخی)‏ تحمل کردم؟ همه اینکارو می‌کنیم‏‏.‏‏ خب تحمل می‌کنیم‏‏.‏‏ اما خدا کجاست؟ ما رو فراموش کرده؟ ازاینطرف نوآ ‏‮بیا‏‏.‏‏ ‏‮در این جور مواقع‏‏،‏‏ وسوسه می‌شیم که فکر کنیم خدا به فکر ما نیست‏‏.‏‏ ‏‮اما خدا به ما نگاه می‌کنه‏‏.‏‏ ‏‮خصوصاً در سختیها‏‏.‏‏ ‏‮خدا ما رو دوست داره ‏‮و می‌خواد از محبتش لذت ببریم‏‏.‏‏ ‏‮او قصدش این بوده که ما جزو خانواده‌اش باشیم‏‏.‏‏ ‏‮ باغ بهشت را به یاد بیارین‏‏،‏‏ درست در همون آغاز ‏‮خدا انسان رو به صورت خودش آفرید‏‏.‏‏ خدا در باغ‏‏،‏‏ در خنکی روز‏‏،‏‏ با آدم و حوا راه می‌رفت‏‏.‏‏ ‏‮اما سرکشی اونها باعث شد از خدا جدا بشن‏‏.‏‏ گناهشون باعث شد فرار کنن‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ اونها شرمسار و ترسان بودن ‏‮اما حتی در سرکشی‌شون‏‏،‏‏ خدا به سراغشون اومد‏‏.‏‏ ‏‮درست همونطور که عیسی‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ به سراغ ما اومد ‏‮اون موقع که به این دنیا قدم گذاشت ‏‮تا بین ما زندگی کنه‏‏.‏‏ ‏‮و برای ما بمیره؛ ‏‮تا گناه و شرمساری ما رو بر داره‏‏.‏‏ ‏‮به‌خاطر محبت‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ و قربانی شدن او ما بار دیگه می‌تونیم وارد خانوادۀ الهی بشیم‏‏.‏‏ ‏‮وقتی به گناهانمون اعتراف می‌کنیم ‏‮و قربانی شدن عیسی رو می‌پذیریم‏‏، ‏‮بار دیگه می‌تونیم به حضور پدر قدوس بریم‏.‏ و پسرا و دخترای اون بشیم ‏‏.‏‏ ‏‮منظورت اینه که ‏‮من می‌تونم دختر خدا بشم؟ ‏‮بله‏‏،‏‏ حتماً‏‏.‏‏ ‏‮عضوی از خانوادۀ او‏‏.‏‏ ‏‮اما مگر نباید کامل بشی تا عضو خانوادۀ الهی بشی؟ ‏‮من می‌دونم که شبیه عیسی نیستم‏‏.‏‏ ‏‮من کامل نیستم‏‏.‏‏ ‏‮من هم نیستم‏‏.‏‏ ‏‮گاه دوست داریم ادعا کنیم که هستیم‏‏،‏‏ اما‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ ‏‮من زن مسنی هستم‏‏،‏‏ مسن‌تر از اون که بخوام ظاهرسازی کنم‏‏.‏‏ هیچ کدوم از ما واقعاً خوب نیستیم ‏‮مثل این پشم؟ ‏‮سارا‏‏،‏‏ ‏‮چی می‌بینی؟ پشم کثیف می‌بینم با‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ چوب و ماسه‏‏.‏‏ ‏‮درسته‏‏.‏‏ ‏‮کثیفه‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ اما مال من کثیف‌تره‏‏.‏‏ ‏‮گوسفندهای من کثیف‌ترند‏‏،‏‏ تا منو اذیت کنن‏‏.‏‏ ‏‮‏(‏‏‏خنده)‏ ها ها ها‏‏،‏‏ آه خاله‏‏،‏‏ هه هه‏‏!‏‏ ‏‮می‌دونن که من زن پیری هستم‏‏.‏‏‏‏.‏‏‏‏.‏‏ شوهر هم ندارم‏‏.‏‏ ‏‮ها ها ها ها ها‏‏،‏‏ مطمئنم که اینطور نیست‏‏،‏‏ درسته خاله‏‏!‏‏ ‏‮اما سارا‏‏،‏‏ ‏‮این پشم چی خواهد شد؟ می‌خوای باهاش چی کار کنی؟ ‏‮فکر کردم باهاش فرشی برای خودم و ایوب درست کنم و ببریم به خونمون تو انطاکیه‏‏.‏‏ ‏‮زیبا خواهد بود؟ ‏‮آه‏‏،‏‏ بله‏‏.‏‏ ‏‮من رنگهایی از فندق و حشرات دارم‏‏.‏‏ خوب‏‏ پس،‏‏ تواین پشم رو همینطوری می‌بینی کثیف ‏‮اما توی ذهن خودت، اون رو اونطوری که خواهد شد هم می‌بینی یعنی اون موقع که شستیش و شونه اش ‌کشیدی‏‏‏ و به صورت فرش در اومده ‏‮بله‏‏.‏‏ ‏‮خدا هم همینطوره‏‏.‏‏ ‏‮تو رو اونطور که الآن هستی می‌بینه‏‏.‏‏ اما اون تو رو اونطوری که وقتی کارشو تو زندگیت کامل کرد‏‏ هم، می‌بینه.‏‏ ‏‮پس ‏‮خدا می‌دونه که من ناپاکم‏‏‏،‏‏‏ مثل این پشم‏‏‏،‏‏‏ اما ‏‮او منو اونطوری می‌بینه که در آسمان خواهم بود‏‏.‏‏ ‏‮بله‏‏.‏‏ ‏‮خدا این کار زیبا رو زمانی در تو شروع کرد که عهد کردی از عیسی پیروی کنی‏‏.‏‏ ‏‮و او قول داده که کارش رو در تو کامل کنه‏‏،‏‏ چون الآن عضو خانواده‌اش هستی‏‏.‏‏ ‏‮گاهی زندگی مثل پشم شونه‌ کشیده می‌مونه ما رو به‌ زور دنبال خودش می‌کشه‏‏.‏‏ گاهی اوقات نزدیکه کمر خم کنیم‏‏.‏‏ ‏‮بله خاله‏‏.‏‏ ‏‮و رنج می‌کشیم‏‏.‏‏ ‏‮بله‏‏،‏‏ ‏‮مثل زمانی که باید پشم رو توی رنگ شست‏‏.‏‏ ‏‮کار وقت‌گیریه‏‏،‏‏ نه؟ ‏‮برادر ما‏‏،‏‏ ‏‮پولس رسول‏‏،‏‏ که همین الان در روم در زندانه ‏‏،‏‏ در یکی از نامه‌هاش نوشته ‏‮که ما کار دست خدا در این دنیا هستیم‏‏،‏‏ ‏‮که در عیسی‏‏،‏‏ مسیح موعود خلق شده‌ایم‏‏،‏‏ ‏‮تا کارهای نیکی رو بکنیم که خدا از قبل برای ما مهیا کرده‏‏.‏‏ ‏‮کار دست خدا؟ ‏‮خوب‏‏،‏‏ بله‏‏.‏‏ ‏‮به این فرش نگاه کن‏‏.‏‏ ‏‮کی اون رو درست کرد؟ ‏‮من درست کردم‏‏.‏‏ ‏‮وقت زیادی گرفت که درستش کنی؟ ‏‮بله‏‏،‏‏ وقت زیادی‏‏.‏‏ ‏‮از درست کردنش لذت بردی؟ ‏‮اکثر اوقات‏‏.‏‏ اما الآن از نگاه کردنش بیشتر لذت می‌برم‏‏.‏‏ ‏‮اما هر چیزی زیبایی وقت زیادی می‌بره تا تکمیل بشه‏‏.‏‏ زمانی طولانی‏‏.‏‏ ‏‮و سفر عمر ما هم طولانیه‏‏.‏‏ ‏‮‏(با اندوه) خیلی طولانی‏.‏ ‏‮زندگی وسط‌هاش طولانیه‏،‏ اما آخرش کوتاهه‏.‏ ‏‮مثل بخار‏.‏‏.‏‏.‏ یک لحظه‏،‏ ‏‮و بعد تموم میشه‏.‏ ‏‮(در حال گریه) طفلک یوشای من‏.‏ ‏‮(با دلسوزی) خاله جان‏.‏ ‏‮اگر به عیسی ایمان بیاری ‏‮و از طریق او وارد خانوادۀ خدا بشی‏،‏ می‌تونی با پدرت‏‏،‏‏ خدا صحبت کنی و هر درد و شادی رو پیش او ببری ‏‮پطرس رسول ‏‮گفته که باید هر نگرانی رو پیش خداوند بیاریم و رو دوش او بگذاریم ‏‮چون می‌خواد اونها رو برای ما حمل کنه‏.‏ ‏‮چطور باید این کار رو بکنیم؟ ‏‮با حرف زدن با او؟ ‏‮بله‏.‏ می‌تونی همه چیز رو به اون بگی‏.‏ طوری میگی که انگار خداهمین نزدیکیه‏.‏ ‏‮خیلی‌ها به عیسی ایمان آوردند و او بهشون نزدیکه‏‏.‏‏ عیسی می‌خواد به تو هم نزدیک باشه‏.‏ ‏‮باید به او دعا کنی ‏‮و از او بخوای خودش رو به تو نشون بده‏.‏ ‏‮اول این رو ازش بخواه‏.‏ ‏‮فکر خواهم کرد‏.‏‏.‏‏.‏ راجع به چیزهایی که گفتی‏،‏ ‏‮اما فعلاً باید برم سراغ گوسفندهای کثیفم‏.‏ ‏‮همونطور که گفتی دعا خواهم کرد‏.‏ ‏‮پدر‏.‏ ‏‮بله‏.‏ چه خبره؟ ‏‮اینو سربازهای رومی آوُردن‏.‏ ‏‮باید چند روز دیگه برم بیروت‏.‏ ‏‮بیروت؟ ‏‮سنگتراش لازم دارن تا شهر رو بازسازی کنن‏.‏ ‏‮(با عصبانیت) این آگریپا‏!‏ ‏‮او ادعا می‌کنه که پادشاه ماست‏،‏ ‏‮اما فقط یک عروسک رومیهاست‏.‏ به ما چه در بیروت چی می‌گذره ‏‮این کار رو نکن‏،‏ پدر‏!‏ ‏‮چرا باید به این خائن‏،‏ آگریپا کمک کنی؟ ‏‮(محکم) داوود‏.‏ ‏‮جلوی برادرت اینطور حرف نزن‏.‏ ‏‮نمی‌خوای حقیقت رو بشنوه؟ ‏‮چی می‌خوای‏،‏ پسرم؟ ‏‮می‌خوای رومیها بریزن سر خانواده‌مون؟ ‏‮دهنت رو ببند‏!‏ به نوآ فکر کن ‏‮به خواهرت فکرکن‏.‏ ‏‮به مادرت فکر کن‏.‏ ‏‮نرو‏،‏ پدر‏.‏ ‏‮ مریم هم می‌دونه حتی نوآ هم می‌دونه‏.‏ ‏‮این قطعاً خواست خدا نیست‏.‏ از این کافرها اطاعت نکن‏.‏ می‌دونی که اونها حتی به معبد مقدس هم اهانت میکنن‏!‏ اگر الآن به اونها کمک کنی‏،‏ ماجرا کی تموم میشه؟ ‏‮داوود‏.‏ ‏‮می‌دونی که باید برم‏.‏ ‏‮خدا می‌دونه که باید برم‏.‏ ‏‮پسرم‏.‏‏.‏‏.‏ می‌دونی که چی میشه اگر نرم‏.‏ ‏‮کدام شخصیت بیشتر شبیه شما یا یکی از عزیزانتان است؟ ‏‮آیا هرگز احساس کرده‌اید که خدا به‌هنگام سختیها از شما دور بوده؟ ماجرای عیسی درقایق، چه چیزی در بارۀ مشکلات می‌گوید؟ ‏‮اشاره به فرش سارا‏،‏ چه حقیقتی را در بارۀ کار خدا در زندگی ما آشکار می‌سازد؟ ‏‮منظور از دختر خدا بودن چیست؟
JesusFilm